

در سال ۱۳۴۹ در خانوادهای مذهبی و زحمتکش در شهر طالخونچه فرزندی به دنیا آمد که نام وی را مرتضی نهادند . وی چهارمین فرزند این خانواده بود و از همان کودکی رفتار خاصی داشت و با بقیه هم سن و سالان خود فرق داشت.
دوران دبستانی را از ۶ سالگی و در دبستان شهید مطهری آغاز کرد، ایشان خیلی دلشان میخواست که روز اول مدرسه با کفش و لباس نو به مدرسه برود؛ ولی این نکته را میدانست که توان خانواده او اینقدر نیست و به همان کیف پارچهای که مادرش تهیه کرده بود قانع بود. او بعد از اتمام سال تحصیلی کار میکرد و در این زمینه نیز شوق و علاقه زیادی داشت و خودش میخواست که در کار مزرعه به پدر خود کمک کند.
ایشان خیلی زودتر از اینکه به سن تکلیف برسند عبادت را شروع کردند، ماه رمضان را روزه میگرفتند و اگر یک روز به هر دلیلی نمیتوانست روز بگیرد تا چند روز ناراحت بود که چرا این فرصت را ازدستداده است.
این شهید بزرگوار در ایام محرم و صفر و رمضان بیشتر وقت خود را در مسجد سپری میکرد و مشغول عبادت بود و شبها تا دیروقت در مسجد میماند و عزاداری میکرد و ارادت خاصی به اهلبیت و امام حسین (ع) داشتند. ایشان روزهای تاسوعا و عاشورای حسینی هرکجا بود خود را به مراسم میرساند و در این کار علاقه زیادی از خود نشان میداد و در مسجد حضرت سجاد (ع) به جمع عزاداران حسینی میپیوست.
از دیگر خصوصیات ایشان احترام به بزرگتر از خود، مخصوصاً پدربزرگ و مادربزرگ بود. هروقت از مدرسه و یا از سرکار میآمد اول سری به مادربزرگ و پدربزرگ خود میزد. بعد از پایان کلاس سوم ابتدایی به صحرا رفت و به دامداری پرداخت که میتوان بهجرئت میتوان گفت که باوجود سنوسال کم خود سه ماه تابستان را اصلاً به خانه نمیآمد و به کار میپرداخت.
ایشان تنها پدربزرگ خود را در کنار خود میدید و همدم و یاور او بود و عجیب بود که هیچ شکایتی نمیکرد و بهانه اینکه به روستا برود و باهم سن سالان خود بازی کند را نمیگرفت و یا اینکه در کنار مادر خود باشد.
کلاس پنجم ابتدایی را رها کرد، چون میدید پدرش به کمک احتیاج دارد و میدید که پدرش به او در تحمل مشکلات و کشاورزی احتیاج دارد و دوازدهساله بود که کشاورزی ماهر شده بود و به همه کارهای کشاورزی آشنا شده بود. شهید بیشتر اوقات فراغت خود را به ورزش میپرداخت و با دوستان خود به کوه میرفت و به فوتبال میپرداخت و یک ورزشکار نیز بود، هرزمان که گروه فوتبال طالخونچه با روستا یا شهرهای مجاور بازی داشت به دیدن آن میرفت و یا اینکه بازی میکرد.
در دوران انقلاب باوجود سن کم خود (۱۴ساله) در تظاهرات شرکت میکردند و در همین سنوسال به عضویت بسیج طالخونچه درآمد و در زمان انقلاب (قبل از پیروزی انقلاب) به همراه دوستان خود شبها به شعار نوشتن و نگهبانی در روستا فعالیت داشتند تا اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و جنگ که چند سال بعد شروع شد به فرمان رهبر عزیز انقلاب خمینی کبیر بسیج بیستمیلیونی تشکیل شد و ایشان به همراه دیگر بسیجیان به جمعآوری کمکهای مردمی برای جبهه میپرداختند. ایشان حتی چندین بار میخواستند به جبهه بروند؛ ولی به دلیل سن کم خود و اینکه برادر بزرگشان در جبهه بودند با وی مخالفت میکردند. تا اینکه در سن ۱۸ سالگی به آرزوی بزرگ خود یعنی رفتن به جبهه رسیدند. ایشان مدت سه ماه در پادگان غدیر اصفهان آموزشهای لازم نظامی را دیدند و به منطقه جنوب در پادگان انبیای شوشتر اعزام شدند و یکی از مسئولان و خدمه خمپاره ۱۲۰ زرهی تیپ قمر بنیهاشم بودند و در منطقه انجاموظیفه میکردند. دوستانشان که از جبهه میآمدند از رشادت و شجاعت ایشان سخن میگفتند. ایشان زیاد به مرخصی نمیآمدند و علاقه زیاد داشتند که در خط مقدم جبهه با دشمن متجاوزگر مبارزه کنند.
ایشان در تاریخ ۱/۱/۶۷ به مرخصی آمدند و مدت ۱۸ روز مرخصی داشتند که چند روز مانده به پایان مرخصی زودتر به جبهه برگشتند و هر چه خانواده اصرار میکردند که چند روز دیگر بماند؛ ولی ایشان قبول نکردند و به جبهه رفتند تا اینکه ایشان پس از رفتن به جبهه در صبحگاه ۲۹/۱/۶۷ که نیروهای عراقی جهت بازپسگیری منطقه فاو حمله کردند و ایشان در حین درگیری با دشمن بعثی با اصابت ترکش خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.